|
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)
دوباره بال وپر پروازم درآمد دوباره عشق سویم با سر آمد گشتم کبوتر تا دیار خانه زادی تنها همین کار از دل عاشق برآمد قصد زیارت کردم و اوجی گرفتم روحی مرا در چار چوب پیکر امد دور حرم چرخی زدم دیدم برای جارو کشیدن جبرئیل شهپر آمد بستم دخیلم را به یک جسم مشبک گویا صدایی از دل آهن بر آمد خوش آمدی ای زائر شوریده حالم دلتنگ تو بودم در آفاق خیالم
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:47  توسط جواهر آبی
|
شبانه با من عاشق نخوان شعر جدایی را
به یاد آور فقط یک بار تو روز آشنایی را همان روزی که گشتم عاشق چشمان پاک تو نمی دانستم اکنون می نوازی بی وفایی را مگو با من دگر از رفتن و از بازی تقدیر که من باور ندارم طعم تلخ بی نوایی را نخوان از وا ژه های تلخ پرواز و صعود و اوج که من طاقت ندارم درد سخت بی صدایی را حضور سبز تو در خاطراتم تا ابد با قیست کنار تو نویسم روی قلبم نام زیبای رهایی را
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:5  توسط جواهر آبی
|
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم. استاد گفت : عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:48  توسط جواهر آبی
|
|